تبلیغات
یاران عاشق
پشتیبان ولایت فقیه باشید تابه مملكت شماآسیبی نرسد.امام خمینی/ماباولایت زنده ایم.تازنده ایم رزمنده ایم

یادواره شهید وحدت و امنیت سردار شهید_نورعلی_شوشتری

جمعه 30 تیر 1396 12:41 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: سردارشهید نورعلی شوشتری ، مراسمات ویادبودها ، اخبار و تصاویر روستای ینگجه ،
http://s8.picofile.com/file/8301173426/photo_2017_07_21_12_33_25.jpg

یادواره شهید وحدت و امنیت
      سردار #شهید_نورعلی_شوشتری




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: یادواره شهید وحدت و امنیت سردار شهید_نورعلی_شوشتری ،
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 12:43 ب.ظ

صعودبه علم کوه توسط گروه 30نفره کوهنوردی شهدای ینگجه سرولایت نیشابوردر روز سه شنبه وچهارشنبه آخرتیرماه 96

جمعه 30 تیر 1396 12:13 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: یادواره 27 شهید والامقام ینگجه سبكبالان عاشق ، اجتماعی مذهبی و............. ، اخبار و تصاویر روستای ینگجه ، مراسمات ویادبودها ، روستای زیبای ینگجه ، یاران همسنگر ،
علم کوه زیر پای گروه کوهنوردی شهدای ینگجه سرخم کرد
 و اینبار فاتحان سبلان ،دماوند،تفتان و بینالود
سفیران دیار ماهرخ کوه ینگجه سرولایت نیشابور
افتخار دیگری افریدند و قله سنگی ویخچالی علم کوه را در نوردیدند.
گروه سی نفره از دیارسرداروحدت شهید شوشتری و ۲۶ شهید لاله گون
 بر بلندای رشته کوه های البرز ،قله علم کوه با ارتفاع۴۸۵۰متر را درنوردیدند.
دوردبر ادامه دهندگان راه ورسم شهدا.
خداقوت عزیزان همرزم وهمنوردوبسیجی دیارشهیدان ینگجه

http://s9.picofile.com/file/8301198818/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7_%DB%B0%DB%B7_%DB%B2%DB%B1_%DB%B1%DB%B7_%DB%B0%DB%B8_%DB%B3%DB%B6.jpg

http://s8.picofile.com/file/8301171618/photo_2017_07_21_06_51_56.jpg

http://s9.picofile.com/file/8301171600/photo_2017_07_21_06_50_41.jpg

http://s8.picofile.com/file/8301198800/124.JPG




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: صعودبه علم کوه توسط گروه 30نفره کوهنوردی شهدای ینگجه سرولایت نیشابوردر روز سه شنبه وچهارشنبه آخرتیرماه 96 ،
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 05:46 ب.ظ

گلزار شهدای ینگجه

پنجشنبه 29 تیر 1396 12:30 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: دل نوشته ها ،
گلزار شهدای ینگجه

✍️ نویسنده: #ساناز_غلامی

پنج‌شنبه جمعه‌ها می‌رفتیم گلزار. ده، یازده تا بچه‌ی قدونیم‌قد بودیم که جلوتر از مامانامون تو جاده‌ی خاکی می‌دویدیم، بازی می‌کردیم، از تک‌وتا می‌افتادیم، دعوا می‌کردیم، قهر می‌کردیم، آشتی می‌کردیم. می‌رسیدیم به تنها مدرسه‌ی ینگجه. مدرسه‌ی " #شهید_باب_الله_سبزی" می‌رفتیم اونور جاده از پشت میله‌های آهنی حیاط و پنجره‌ی کلاس‌های مدرسه رو تماشا می‌کردیم و باقی مسیر بچه‌ها از کلاساشون، زنگ‌های تفریح و رفتن به تپه‌ها و صخره‌های روبه‌روی مدرسه با هم‌کلاسی‌هاشون و داستان‌های مخوفِ قبرستون قدیمیِ کنار مدرسه حرف می‌زدن و من حسرت می‌خوردم که چقدر حیف ما این‌جا نیستیم درس بخونیم...
گلزار روی یک تپه‌ی کوتاه بود که از یک طرف شیب تند و بلند و باریکی داشت برای بالا رفتن و از طرف دیگه دوتا شیب کوچیک و هموارتر. انتخاب ما برای این‌که عرض اندامی کرده باشیم اولی بود، منتها اغلب انقدر که وسط راه گیر می‌کردم و چهار دست‌وپا بالا می‌رفتم و خاک‌وخولی می‌شدم مامان نزدیک گلزار دستم رو می‌گرفت و به زور می‌بردم سمت ورودی دیگه‌ی گلزار.
می‌دوییدیم بینِ مزار شهدا و دستامون رو به نرده‌های آهنی اطراف هر مزار گره می‌زدیم و عکس‌ها و گل‌ها و یادگاری‌های چیده شده داخل یادبود‌ها رو تماشا می‌کردیم و هربار یک روایت تازه می‌چشیدیم. بقیه‌ی قبرها دور مزارِ شهدا قرار داشت. بین‌شون چهارتا مزار بود که برای فاتحه خوانی سرشون می‌رفتیم و ده تا بچه که سر آب آوردن از نهر ِ اونورِ جاده برای شستنِ سنگ قبرها همیشه دعوامون بود و با هم رقابت می‌کردیم واسه گرفتنِ دبه‌ی آب.
 بیست سال بعد ما بودیم و دوتا نوه‌های خاله. روی پله‌های گلزار ایستاده بودم و قبرها و رفت‌وآمد بچه‌ها رو تماشا می‌کردم. بچه‌ها انقدر رفتن اونور جاده آب آوردن و برگشتن که خیس عرق بودن. تازه فهمیدم چه چیز غریبیه بزرگ شدن و بالا رفتن سن. تازه فهمیدم چقدر عزیز از دست دادم. چقدر از آدم‌های اطرافم کم شده و چقدر تعداد قبر عزیزهام زیاد شده. چقدر باید قدر بدونم زنده بودنا رو، چقدر باید دوست‌شون داشته باشم الان. قبل از این‌که خودم تنها بشم. قبل از این‌که خودم قسمت خاک بشم.




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: دلنوشته ای برای گلزارشهدای ینگجه ،
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 12:32 ب.ظ

ماهروخ کوه با 27 ماه نورانی

پنجشنبه 11 خرداد 1396 10:10 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: دل نوشته ها ، روستای زیبای ینگجه ، كرامات شهدا ، دانش آموزشهید محمدكاظم خموشی ،
ماهروخ کوه با 27 ماه نورانی

متن زیر روایت بانویی‌ست که اهل ینگجه نیست و بعد از آشنایی با وبلاگ شهدای ینگجه وکانال با ینگجه، علاقه‌مند به سفر به روستای ینگجه شده است.

روبه‌روی روستا توقف کردم، داشتم وارد جایی می‌شدم که نه زادگاهم بود و نه کسی رو می‌شناختم. اما زادگاه مردی بود که خوب بودنش ضمانت سفرم شد تا اطمینان داشته باشم مشکلی پیش نمیاد. زیبایی ینگجه تموم هوش و حواسم رو گرفته بود. سرسبز با خونه‌هایی که شاید دیگه تو کمتر جایی دیده می‌شد و مردمی که در عین سادگی مشغول انجام کارهای روزانه‌شون بودند، صدای زندگی همه جای ینگجه می‌پیچید.
کمی توی کوچه پس کوچه‌ها قدم زدم. چند تا پسربچه که احتمالاً از مدرسه می‌اومدن به پستم خوردن. ناخودآگاه بهشون سلام کردم و از یکی‌شون آمار چند جا از روستارو گرفتم؛ ماه‌رخ کوه (مارکوه)، سد ینگجه، مزار شهدا، رودخونه و در نهایت اسکان که شب رو بتونم بمونم.

خیلی با مسئولیت و دقت جواب تمام سوالاتم رو داد. نیت سفرم به این روستا بازدید از مزار شهدا بود؛ ینگجه در ظاهر یک‌ ماه‌رخ کوه داشت اما در واقع ۲۷ ماه در دل خودش جا داده بود... روستایی کوچک با مردمی از جنس عشق.

مردمی که نه در ینگجه، بلکه به عشق ینگجه در هر جای دیگه‌ای برای زنده بودن اسم زادگاه‌شون تلاش می‌کنند، مردمی از جنس شهید سرلشگر نورعلی_شوشتری که تنها شناخت ایشون کافیه تا بخوای حتی یک بار هم شده زادگاه‌شون رو از نزدیک لمس کنی...

به مزار شهدا رسیدم....
بین سنگ‌های نور قدم می‌زدم. نوجوون‌ها و جوون‌هایی که ‌بزرگی‌شون در رقم سن‌هاشون نمی‌گُنجه و با یک دنیا داستان عاشقانه در دل خاک خوابیده بودند.

و بین تموم اون‌ها شهید_محمدکاظم_خموشی توجهم رو جلب کرد. دانش‌آموز ۱۵ ساله‌ای که نمی‌شناختمش اما اسم آشناش باعث شد چند ساعت رو کنار مزارش بگذرونم و درددل کنم..
و بهش بگم چقد به دنیای پاکی که داشتن حسودی می‌کنم....
و چقد ما دوریم . . .

قرار بود یک روز کامل به تموم روستا سر بزنم ولی متاسفانه وقت زیادی نموند. ان‌شاءالله در سفرهای بعدیم به این ولایت دوست‌داشتنی مناطق بیشتری رو برای بازدید در نظر می‌گیرم.
با تشکر از تمامی مردم دوست داشتنی ینگجه
اسماء ژیان



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: ماهروخ کوه با 27 ماه نورانی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 خرداد 1396 10:17 ب.ظ

وقتی کسی از بهشت هوایت را داشته باشد

پنجشنبه 11 خرداد 1396 07:23 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: روحانی بسیجی شهید باب الله سبزی(شیخ یدالله) ، سرباز شهید حسین اصغر اماموردی ، دل نوشته ها ،
وقتی کسی از بهشت هوایت را داشته باشد
بسم رب الشهداء
اکثر خانه‌ها پر بود از بچه‌های قد و نیم‌قد، ولی همسایه عمومحمد و خاله کلثوم
عمرشان به میانه راه رسیده بود و دیگر امیدی به داشتن فرزند دوم نداشتند و با تنها پسرشان که تمامی هستی‌شان بود عشق می‌کردند. البته نه فکر کنی زندگی آن‌چنانی داشتند و خوشی زده بود زیر دل‌شان... خیر. از مال دنیا خانه‌ای محقر و خشت و گِلی داشتند که چوب‌های سقفش هم یکی در میان شکسته و خمیده بود.

پسر که نوجوان شده بود اینک بازوی پدر در تامین معاش خانواده شده بود. هر چند ممر درآمدشان چوپانی بود و ملک و مال دیگری نداشتند. ولی در اوج سادگی با مناعت طبع، مهر و صفای زایدالوصفی در خانه و کاشانه‌شان حاکم بود. چنان که گویی هیچ مشکلی ندارند.

پسر بزرگ و بزرگ‌تر می شد تا در عنفوان جوانی راه کارگری در شهر را پیش گرفت و از حاصل دسترنج کارگری‌اش پدر دستی به سر و روی خانه کشید. چون دیگر وقتش رسیده بود که نفر چهارمی به این جمع با صفا و صمیمی اضافه شود. و اون کسی نبود جز عروس تازه‌وارد که پا در خانه نونَوار داماد می‌گذاشت.

ایام زودگذر بود و روزهای خوش وصل می‌رفت تا جایش را به فراق بسپارد. فراقی که ابدی شد.
جوان برومند که همه دارایی خانواده، عصای پیری پدر و مادری که همه دلخوشی زندگی بود و تازه عروسی که می‌خواهد روزهای انتظار فرزند را در کنار شویش شماره کند در حال بدرقه تکیه‌گاه‌شان به خدمت سربازی‌اند.

زمانه عجیبی است. برخی از خدمت زیر پرچم فرار می‌کنند که نکند گرد جبهه بر صورت‌شان بنشیند یا خانواده‌هایشان آزرده و رنجور شوند. و برخی شناسنامه‌هایشان را دستکاری می‌کنند تا به جبهه بروند یا عاشقانه عازم خدمت می‌شوند. در حالی که می‌توانند به عنوان سرپرست خانواده و تک فرزندی و... به دنبال معافیت باشند.

لحظات وداع فرا رسیده و مادر با قلبی سرشار از محبت به فرزند و محبت به مام وطن، پدر با دستان پینه‌بسته، عصای دستش و همسر یار و تکیه‌گاهش را که باید برای روز تولد فرزند آرامش‌بخش آلام او باشد، راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل می‌کنند.

بدرقه‌ای که هرگز بازگشتی برایش نیست. کدام قلم را یارای توصیف چنین وداعی است. سنگ هم که باشد در فراق یار ناله می‌کند.
هنوز پگاه صبح‌گاهان بالا نیامده که بانگ جرسی بلند است. صدایی آشنا، صوت قرآن که از ماذنه بلند است. پچ‌پچ مردم به گوش می‌رسد؛ یعنی کدامین جوان رعنای وطن این بار فدایی میهن اسلامی شده است. مردم از هر کوی و برزن راهی‌اند تا شهیدِ شاهد را بر دوش‌شان تا بهشت بدرقه کنند.
او کسی نیست جز شهیدِ سَعِید حسین_اصغر_اماموردی. آری او در زلال اشک‌ها بدرقه شد.
ولی آیا می‌توان حال و روز تازه عروس و مسافر کوچکش، و پدر و مادر تکیده و شکسته‌ای را که اینک زیر بازوانشان را گرفته‌اند توصیف کرد؟
آیا تا به حال خودت را جای آن‌ها گذاشته‌ای!؟
آیا حال و روز فرزندی که پس از عروج پدر در کالبدی دیگر رجعت کرده است و با عکس پدر و بوی پیراهن او بزرگ شده است را دیده و لمس کرده‌ای!؟
آری فقط برای آن‌ها که فراق یار را چشیده‌اند بوی پیراهن بهجت‌آور است. و من امروز از پس سالیان طولانی کنکاش در احوال آن فرزند، پسر شهید را در بنیاد شهید مشهد ملاقات کردم. کجایند خناسان که ببینند او حتی حاضر نشد در معرفی خودش از نام پدر به اصطلاح سوء‌استفاده کند؟ خودش را با نام مرحوم پدربزرگش محمد_اماموردی (پدر شهید) معرفی کرد. وقتی از او سوال کردم تو یادگار شهیدی، چرا خودت را حسین ابن حسین اصغر شهید معرفی نکردی!؟

گفت من اینجا خادم خانواده شهدایم. لذا سزاوار نیست برای ارباب رجوعم که شاید فراتر از من با جهاد و شهادت مانوسند و هر کدام یادگار شهیدی هستند، از پدرم که یکی از هزارانِ آن سفرکرده‌ها هستند خرج کنم. آن‌جا بود که معنای توجه شهداء به خانواده‌هایشان را فهمیدم.

http://s4.picofile.com/file/8288941676/00_10.JPG
چند سال قبل وقتی غروب جمعه‌ای سر مزار شهید_باب_الله_سبزی از او حاجت خواستم، شب در عالم رویا فرمود: سه دعا برایت دارم. من دو تای آن را طلب کردم و عرض کردم سومی را نثار خانواده‌ات کن. گفت: "شما نگران آن‌ها نباش من خودم حواسم به آن‌ها هست..."
آری امروز چون  حسین_اماموردی جوان را که در هیبت و شخصیت به مثابه پدر شهیدش حسین اصغر اماموردی، آن جوان رعنا، متواضع، مهربان و صمیمی دیدم. به نیکی دانستم که وقتی کسی از بهشت هوایت را داشته باشد قطعاً بوی او را می‌دهی و خصلت و طینت او را خواهی داشت.

پس شب جمعه‌ای شهداء را یاد کنید تا آن‌ها نیز سر سفره ابا عبدالله(ع) شما را یاد کنند.
رحمت خدا بر روان پدر و مادر شهید اماموردی که تنها دارائی‌شان امروز مظهر قدرت کشور ماست.

خادم شهداء و راوی دفاع مقدس محمدحسین_یساقی



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: وقتی کسی از بهشت هوایت را داشته باشد ، دلنوشته شهدای ینگجه ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 خرداد 1396 07:31 ب.ظ

گل لاله . بیادشهید مهربان ومظلوم پاسدارشهیدحیدرعلی شوشتری از رزمندگان لشکرویژه شهدا

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 07:38 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: پاسدارشهیدحیدر علی شوشتری ، دل نوشته ها ،
گل لاله

به نام خدا
هوا گرم بود. گرم گرم. فصل پختن زردآلوها .مثل الانا نبود که یک سال زردآلو باشه یک سال نباشه. همیشه خدا زردآلو بود که بود. زردآلوهای کوچولو و لُپ‌گلی. رفته بودیم روستا کمک کنیم به حاج بابا و مادربزرگ. آخه بعد از تموم شدن زردآلوها عروسی داشتیم. اون موقع تو هر خونه‌ای هفت هشت تا بچه بود ریز و درشت. تابستونا نوه‌ها هم اضافه می‌شدند. آب لوله‌کشی نبود اما آب آوردن از چشمه خودش چه تشریفاتی داشت. برق همیشگی نبود اما همه چشم‌ها برق زندگی داشت.

خُب بگذریم از قصه خودمون دور نشیم. خلاصه ما بچه‌ها با ذوق و شوق از تو باغچه زردآلوها رو بار الاغ می‌کردیم و دوترکه سوار می‌شدیم تا برسیم روستا. زردآلوها رو با خوشحالی تو طشت خالی می‌کردیم و می‌دادیم بره بالا پشت بوم. چه پشت بوم‌هایی، همه صعب‌العبور، همه کاهگلی. یکی از ترس‌های زندگی من این بود که چطوری از خرپشته برم بالا پشت بوم و چطوری بیام پایین.

گفتم که عروسی داشتیم. یک لحاف بزرگ پهن بود تو اتاق مهمونخونه، مادربزرگ داشت ملافه‌اش رو می‌دوخت. واسه عروس و دوماد. پارچه ملافه یک پارچه سبز بود با گلای سرخ، سرخ، سرخ. ما بچه‌ها ذوق و شوق داشتیم که یواشکی در اتاق مهمونخونه رو باز کنیم و بریم لحاف عروس و دوماد رو تماشا کنیم. اولش بوی پشم اذیت‌مون می‌کرد اما کم‌کم می‌رفتیم تو خیال.

من می‌رفتم تو یک باغ بزرگ سبز که پر از گل لاله بود اما دخترداییم گل محمدی می‌دید. کم‌کم داشت فصل زردآلوها تموم می‌شد. اون روز با هزار زحمت کورمال کورمال رفتم بالا پشت بوم. می‌خواستیم بقیه زردآلوها هم زودتر تموم بشه تا بریم از "اسباب ساتان" ریزه خورده بخریم. زردآلو کاج می‌کردیم، اما حواسم یک جای دیگه بود تو آسمون. به ابرا نگاه می‌کردم. هر ابری رو یک شکل می‌دیدم. اما دوست داشتم یک ابر ببینم شکل گل لاله. همین‌طور که خیال‌بافی می‌کردم و زردآلوهای لیچ رو از وسط نصف می‌کردم چشمم افتاد به مادربزرگ. کوزه‌ی آب رو دوشش بود. داشت می‌رفت آب بیاره از چشمه‌ی حاج قنبر. برخلاف همیشه که از ساسو چشمه آب می‌آورد. با نگاه دنبالش کردم. یکهو چشمم افتاد به گلزار شهدا. هنوز اینقده پرچم توش تکون تکون نمی‌خورد. یک ماشین پاترول داشت از دور می‌اومد. اون موقع‌ها این ماشین حکم سفیر داشت. سفیر مرگ نه، سفیر شهادت. نرسیده به شورچشمه مادربزرگ و ماشین به هم رسیدند.

یک نفر با لباس سبز از تو ماشین اومد بیرون و با مادربزرگ شروع کرد به حرف زدن. کوزه آب از رو شونه مادربزرگ افتاد رو زمین و از وسط دونصف شد. تیکه‌ی پایین کوزه شد شکل گل لاله. مامان بزرگ زد رو سینه‌اش و نشست. دیگه نفهمیدم چی شد. از پشت بوم پریدم رو خرپشته و از در حیاط زدم بیرون. وقتی یک سنگ نوک تیز رفت تو پام، تازه فهمیدم پابرهنه‌ام. خودمو رسوندم به مادربزرگ. خیره شده بود به روبه‌رو. رد اشک تو صورت گرد و خاکیش شده بود مثل راه آب. آبی که از دل چشمه زده بود بیرون. نمی دونم چرا مادربزرگ مثل گل لاله نبود. شده بود سرو سبزِ سبز؛ اما انگار با تبر شکسته شده بود. مادربزرگ رو تکون دادم. پرسیدم چی شده؟ چی شده؟ مادربزرگ با دهن نیمه باز که شده بود عین یک تنور پر آتیش ناله کرد: حیدر، حیدر. همون‌جا حیدرو دیدم داشت می‌خندید. چه جالب گل لاله‌ای که داشت می‌خندید. سرخ سرخ سرخ.
http://s4.picofile.com/file/8288523684/0030.JPG


اون روز ظهر موذن پیر و نابینای روستا چه محزون اذان می‌گفت. حتما موقع اذان وقتی که رفته بود بالای پشت بوم مسجدجامع دِه، گل لاله دیده بود. گلای لاله پرپر. حیدر حیدر حیدر.

از اون روزا خیلی می‌گذره. لحاف گل‌گلی گم شد. ماشین سپاه چند بار اومد و رفت. اما هنوز این آوای بچه‌های مدرسه شهید_باب_الله_سبزی همیشه تو گوشمه که یک صدا فریاد می‌زدن: حیدر چی شد، شهید شد. علی چی شد، شهید شد...
نویسنده: گلچین



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: گل لاله . بیادشهید مهربان ومظلوم پاسدارشهیدحیدرعلی شوشتری از رزمندگان لشکرویژه شهدا ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 خرداد 1396 07:47 ب.ظ

آسیاب‌های آبی ینگجه

دوشنبه 28 فروردین 1396 07:50 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: سابقون ، روستای زیبای ینگجه ،
آسیاب‌های آبی ینگجه

آب مایه زندگی است و رودخانه موهبتی است آسمانی. اگر امروز در مسیر رودخانه‌ها و خروجی سدها با نصب ژنراتور انرژی الکتریکی تولید می‌کنند، قدما نیز با نصب پرّه‌های چوبی شبیه چرخ دنده در مقابل آب پرفشار اقدام به تولید انرژی مکانیکی می‌کردند. آسیاب‌های آبی مصداق بارز تولید انرژی در زمان‌های قدیم هستند که البته راه‌اندازی این آسیاب‌ها فقط در مسیر رودخانه‌ها و جویبارهای پرآب ممکن بود. شهرها و روستاهای واقع در کویر فاقد آسیاب بودند و برای تبدیل گندم به آرد باید رنج سفر به جاهای دارای رودخانه را بر خود هموار می‌کردند.
اگر شوشتر را شهر سازه‌های آبی نامیده‌اند دلیلش قرار گرفتن در مسیر رود خروشان کارون است، کارون از کنار شوشتر می‌گذرد و اساساً دلیل انتقال شاخه‌ای از کارون به داخل شهر توسط هخامنشیان که به رودخانه دست کند "گرگر" معروف است؛ استفاده از مواهب آب است که از آن جمله است: ایجاد سازه‌های آبی در مسیر رودخانه.
ینگجه ما نیز به لطف قرار گرفتن در مسیر رودخانه – که البته از آن‌جا که تمدن‌ها در کنار رودخانه‌ها شکل گرفته‌اند و اگر این رودخانه نبود شاید ینگجه‌ای هم نبود- دارای آسیاب‌های آبی بسیاری بود.
هر آسیاب آبی از یک ناو برخوردار بود که در قسمت بالایی آسیاب تعبیه می‌شد. ناو یک چاه گرد به شعاع حدود ۸۰ تا ۱۰۰ سانتی‌متر بود که ۴ تا ۵ متر عمق داشت. ناو را اغلب از چیدن حلقه‌های سنگی بر روی هم به این عمق می‌رساندند. حلقه‌هایی که از تراشیدن سنگ‌های عظیم پوکه معدنی منطقه "مایا سنگ له" به شکل لوله‌هایی با شعاع یاد شده ایجاد می‌کردند. گاهی نیز با تراش صخره، ناوی با دیواره سنگی حفر می‌کردند که چنان‌که در پی خواهد آمد ناو یکی از آسیاب‌های ینگجه از این‌گونه بود.
آب رودخانه وارد ناو می‌شد و پس از متراکم شدن، در خروجی ناو با فشاری مضاعف به پره‌های چوبی چرخ دنده گونه آسیاب برخورد می‌کرد و باعث چرخش چرخ دنده می‌شد و پس از آن از دهلیز آسیاب خارج می‌شد و راه خود را در مسیر جویبار در پیش می‌گرفت و پس از عبور از آسیاب و آسیاب‌های دیگر به باغ‌ها و مزارع می‌رسید. چرخ دنده چوبی آسیاب توسط میله چوبی محکمی به چرخی سنگی متصل بود که باعث چرخش آن برروی سنگ زیرین که ثابت بود می‌شد و بدین ترتیب گندم یا جوی که طی فرایندی دیگر از مخزن به لای دو سنگ رسیده بود در آن‌جا خرد شده و به آرد تبدیل می‌شد. این سنگ‌ها که ریشه آتشفشانی داشتند و به علّت برخورداری از ترکیب اسیدی، بسیار سخت و محکم بودند در ینگجه یافت نمی‌شدند و از خارج از روستا خریداری و با مشقّت به روستا منتقل می‌شدند.
رودخانه پرآب ینگجه که نقش مادری  مهربان را برای روستا ایفا می‌کرد- و می‌کند- در مسیر خود پس از گذر از یک آسیاب به آسیاب دیگر، چرخ آسیاب‌های متعددی را می‌چرخاند.
فراوانی آسیاب در ینگجه که به آن "دگرمان" و بعدها "درمان" می‌گفتند باعث شده بود همه روزه سیل جمعّیت از روستاهای فاقد آسیاب به این روستا گسیل شوند. گفته می‌شود حتی ساکنین روستاهای نزدیک نیشابور و سبزوار نیز بار خود را برای تبدیل آن به آرد به ینگجه می‌آوردند. اکثر اوقات ساکنین روستاهای مشکان، سلطان‌آباد، رباط‌جَز و... چون به صورتی گروهی جهت تهیه آرد به ینگجه می‌آمدند و به علت کندی فرآیند تبدیل گندم یا جو به آرد ناگزیر به سکونت مدت‌دار می‌شدند، روزانه الاغ‌هایشان را در قالب گلّه‌های ۳۰ تا ۴۰ رأسی به چرا می‌بردند!
هیچ آسیابی متعلق به یک نفر نبود، ساختار مالکیت آسیاب‌ها به صورت سهامی و با معیار شبانه‌روز مثل قنات‌هایی چون سولان کاریز، قارا کاریز و کوه بخت (کیواخت) سنجیده می‌شد. هر آسیاب ۶ شبانه‌روز بود و البته در تعدادی از آسیاب‌ها سازندگان آسیاب که به آنها "اوستا" اطلاق می‌شد پس از به اتمام رساندن احداث آسیاب به عنوان کارمزد صاحب ۱ شبانه‌روز از آسیاب می‌شدند. بدین ترتیب برخی از آسیاب‌ها ۷ شبانه‌روزی بودند.
ممکن بود فردی رُبع (چهار یَک)، نصف، تمام و حتی ۲ شبانه‌روز از آسیابی را مالک باشد امّا هیچ‌گاه مالک ۶ یا ۷ شبانه‌روز یک آسیاب نبود.
اسامی تعدادی از آسیاب‌های آبی ینگجه که به ترتیب در مسیر رودخانه احداث شده بودند عبارتند از:




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: آسیاب‌های آبی ینگجه ،
آخرین ویرایش: جمعه 12 خرداد 1396 11:20 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 63 1 2 3 4 5 6 7 ...