تبلیغات
یاران عاشق - گل لاله . بیادشهید مهربان ومظلوم پاسدارشهیدحیدرعلی شوشتری از رزمندگان لشکرویژه شهدا
پشتیبان ولایت فقیه باشید تابه مملكت شماآسیبی نرسد.امام خمینی/ماباولایت زنده ایم.تازنده ایم رزمنده ایم

گل لاله . بیادشهید مهربان ومظلوم پاسدارشهیدحیدرعلی شوشتری از رزمندگان لشکرویژه شهدا

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 06:38 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: پاسدارشهیدحیدر علی شوشتری ، دل نوشته ها ،
گل لاله

به نام خدا
هوا گرم بود. گرم گرم. فصل پختن زردآلوها .مثل الانا نبود که یک سال زردآلو باشه یک سال نباشه. همیشه خدا زردآلو بود که بود. زردآلوهای کوچولو و لُپ‌گلی. رفته بودیم روستا کمک کنیم به حاج بابا و مادربزرگ. آخه بعد از تموم شدن زردآلوها عروسی داشتیم. اون موقع تو هر خونه‌ای هفت هشت تا بچه بود ریز و درشت. تابستونا نوه‌ها هم اضافه می‌شدند. آب لوله‌کشی نبود اما آب آوردن از چشمه خودش چه تشریفاتی داشت. برق همیشگی نبود اما همه چشم‌ها برق زندگی داشت.

خُب بگذریم از قصه خودمون دور نشیم. خلاصه ما بچه‌ها با ذوق و شوق از تو باغچه زردآلوها رو بار الاغ می‌کردیم و دوترکه سوار می‌شدیم تا برسیم روستا. زردآلوها رو با خوشحالی تو طشت خالی می‌کردیم و می‌دادیم بره بالا پشت بوم. چه پشت بوم‌هایی، همه صعب‌العبور، همه کاهگلی. یکی از ترس‌های زندگی من این بود که چطوری از خرپشته برم بالا پشت بوم و چطوری بیام پایین.

گفتم که عروسی داشتیم. یک لحاف بزرگ پهن بود تو اتاق مهمونخونه، مادربزرگ داشت ملافه‌اش رو می‌دوخت. واسه عروس و دوماد. پارچه ملافه یک پارچه سبز بود با گلای سرخ، سرخ، سرخ. ما بچه‌ها ذوق و شوق داشتیم که یواشکی در اتاق مهمونخونه رو باز کنیم و بریم لحاف عروس و دوماد رو تماشا کنیم. اولش بوی پشم اذیت‌مون می‌کرد اما کم‌کم می‌رفتیم تو خیال.

من می‌رفتم تو یک باغ بزرگ سبز که پر از گل لاله بود اما دخترداییم گل محمدی می‌دید. کم‌کم داشت فصل زردآلوها تموم می‌شد. اون روز با هزار زحمت کورمال کورمال رفتم بالا پشت بوم. می‌خواستیم بقیه زردآلوها هم زودتر تموم بشه تا بریم از "اسباب ساتان" ریزه خورده بخریم. زردآلو کاج می‌کردیم، اما حواسم یک جای دیگه بود تو آسمون. به ابرا نگاه می‌کردم. هر ابری رو یک شکل می‌دیدم. اما دوست داشتم یک ابر ببینم شکل گل لاله. همین‌طور که خیال‌بافی می‌کردم و زردآلوهای لیچ رو از وسط نصف می‌کردم چشمم افتاد به مادربزرگ. کوزه‌ی آب رو دوشش بود. داشت می‌رفت آب بیاره از چشمه‌ی حاج قنبر. برخلاف همیشه که از ساسو چشمه آب می‌آورد. با نگاه دنبالش کردم. یکهو چشمم افتاد به گلزار شهدا. هنوز اینقده پرچم توش تکون تکون نمی‌خورد. یک ماشین پاترول داشت از دور می‌اومد. اون موقع‌ها این ماشین حکم سفیر داشت. سفیر مرگ نه، سفیر شهادت. نرسیده به شورچشمه مادربزرگ و ماشین به هم رسیدند.

یک نفر با لباس سبز از تو ماشین اومد بیرون و با مادربزرگ شروع کرد به حرف زدن. کوزه آب از رو شونه مادربزرگ افتاد رو زمین و از وسط دونصف شد. تیکه‌ی پایین کوزه شد شکل گل لاله. مامان بزرگ زد رو سینه‌اش و نشست. دیگه نفهمیدم چی شد. از پشت بوم پریدم رو خرپشته و از در حیاط زدم بیرون. وقتی یک سنگ نوک تیز رفت تو پام، تازه فهمیدم پابرهنه‌ام. خودمو رسوندم به مادربزرگ. خیره شده بود به روبه‌رو. رد اشک تو صورت گرد و خاکیش شده بود مثل راه آب. آبی که از دل چشمه زده بود بیرون. نمی دونم چرا مادربزرگ مثل گل لاله نبود. شده بود سرو سبزِ سبز؛ اما انگار با تبر شکسته شده بود. مادربزرگ رو تکون دادم. پرسیدم چی شده؟ چی شده؟ مادربزرگ با دهن نیمه باز که شده بود عین یک تنور پر آتیش ناله کرد: حیدر، حیدر. همون‌جا حیدرو دیدم داشت می‌خندید. چه جالب گل لاله‌ای که داشت می‌خندید. سرخ سرخ سرخ.
http://s4.picofile.com/file/8288523684/0030.JPG


اون روز ظهر موذن پیر و نابینای روستا چه محزون اذان می‌گفت. حتما موقع اذان وقتی که رفته بود بالای پشت بوم مسجدجامع دِه، گل لاله دیده بود. گلای لاله پرپر. حیدر حیدر حیدر.

از اون روزا خیلی می‌گذره. لحاف گل‌گلی گم شد. ماشین سپاه چند بار اومد و رفت. اما هنوز این آوای بچه‌های مدرسه شهید_باب_الله_سبزی همیشه تو گوشمه که یک صدا فریاد می‌زدن: حیدر چی شد، شهید شد. علی چی شد، شهید شد...
نویسنده: گلچین



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: گل لاله . بیادشهید مهربان ومظلوم پاسدارشهیدحیدرعلی شوشتری از رزمندگان لشکرویژه شهدا ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 خرداد 1396 06:47 ب.ظ