تبلیغات
یاران عاشق - گلزار شهدای ینگجه
پشتیبان ولایت فقیه باشید تابه مملكت شماآسیبی نرسد.امام خمینی/ماباولایت زنده ایم.تازنده ایم رزمنده ایم

گلزار شهدای ینگجه

پنجشنبه 29 تیر 1396 12:30 ب.ظ

نویسنده : برجمال محمد صلوات الّلهم صّلعلی محمد وآل محمد
ارسال شده در: دل نوشته ها ،
گلزار شهدای ینگجه

✍️ نویسنده: #ساناز_غلامی

پنج‌شنبه جمعه‌ها می‌رفتیم گلزار. ده، یازده تا بچه‌ی قدونیم‌قد بودیم که جلوتر از مامانامون تو جاده‌ی خاکی می‌دویدیم، بازی می‌کردیم، از تک‌وتا می‌افتادیم، دعوا می‌کردیم، قهر می‌کردیم، آشتی می‌کردیم. می‌رسیدیم به تنها مدرسه‌ی ینگجه. مدرسه‌ی " #شهید_باب_الله_سبزی" می‌رفتیم اونور جاده از پشت میله‌های آهنی حیاط و پنجره‌ی کلاس‌های مدرسه رو تماشا می‌کردیم و باقی مسیر بچه‌ها از کلاساشون، زنگ‌های تفریح و رفتن به تپه‌ها و صخره‌های روبه‌روی مدرسه با هم‌کلاسی‌هاشون و داستان‌های مخوفِ قبرستون قدیمیِ کنار مدرسه حرف می‌زدن و من حسرت می‌خوردم که چقدر حیف ما این‌جا نیستیم درس بخونیم...
گلزار روی یک تپه‌ی کوتاه بود که از یک طرف شیب تند و بلند و باریکی داشت برای بالا رفتن و از طرف دیگه دوتا شیب کوچیک و هموارتر. انتخاب ما برای این‌که عرض اندامی کرده باشیم اولی بود، منتها اغلب انقدر که وسط راه گیر می‌کردم و چهار دست‌وپا بالا می‌رفتم و خاک‌وخولی می‌شدم مامان نزدیک گلزار دستم رو می‌گرفت و به زور می‌بردم سمت ورودی دیگه‌ی گلزار.
می‌دوییدیم بینِ مزار شهدا و دستامون رو به نرده‌های آهنی اطراف هر مزار گره می‌زدیم و عکس‌ها و گل‌ها و یادگاری‌های چیده شده داخل یادبود‌ها رو تماشا می‌کردیم و هربار یک روایت تازه می‌چشیدیم. بقیه‌ی قبرها دور مزارِ شهدا قرار داشت. بین‌شون چهارتا مزار بود که برای فاتحه خوانی سرشون می‌رفتیم و ده تا بچه که سر آب آوردن از نهر ِ اونورِ جاده برای شستنِ سنگ قبرها همیشه دعوامون بود و با هم رقابت می‌کردیم واسه گرفتنِ دبه‌ی آب.
 بیست سال بعد ما بودیم و دوتا نوه‌های خاله. روی پله‌های گلزار ایستاده بودم و قبرها و رفت‌وآمد بچه‌ها رو تماشا می‌کردم. بچه‌ها انقدر رفتن اونور جاده آب آوردن و برگشتن که خیس عرق بودن. تازه فهمیدم چه چیز غریبیه بزرگ شدن و بالا رفتن سن. تازه فهمیدم چقدر عزیز از دست دادم. چقدر از آدم‌های اطرافم کم شده و چقدر تعداد قبر عزیزهام زیاد شده. چقدر باید قدر بدونم زنده بودنا رو، چقدر باید دوست‌شون داشته باشم الان. قبل از این‌که خودم تنها بشم. قبل از این‌که خودم قسمت خاک بشم.




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: دلنوشته ای برای گلزارشهدای ینگجه ،
آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 12:32 ب.ظ